بزرگ مرد کوچک نریمان
پسري مهربان و دلير و پهلوان
تاريخ : جمعه 29 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامانی
بازدید : 226 مرتبه

 

قلب

شرمنده محبت های شما مهربونها هستیم

میایم به زودی به جمعتون اگه خدا بخواد

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 24 دی 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 276 مرتبه

سلام

من اومدم بعد چند ماه تاخیر

اومدم تا باز هم خاطراتمون رو از روزهای خوش با هم بودن ثبت کنم

از روزهای قشنگ داشتن تو

این مدت اتفاقات زیادی افتاد

خوب و بد

و من یعنی مامانی خیلی سرم شلوغ بود و همش در حال دویدن

البته هنوز هم هست

اما دلم همیشه هوای اینجا رو داشت

دلتنگ خونه کوچولومون بودم اینجا

میام مامانی و باز هم به عشقت مینویسم

دوستت دارمقلب

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 16 مهر 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 397 مرتبه

                

                                            

سلام گل پسري من                                                                              

اين روزها مامان خيلي سرش شلوغه و تو عزيزكم رو كمتر از هميشه ديدم

حتي فرصت نكردم بيام و برات از روزانه ها و خاطراتت بنويسم

جونم برات بگه كه بعد از اومدن از سفر مالزي انقدر كارهاي انباشته داشتيم كه نشد برات يه تولد خوب بگيرم اونطوري كه دلم ميخواست و تو برنامه ريزيم بود

پس با اجازه ت امسال رو بيخيال شديم چون امكان برگذاريش تو مهد كودكت هم نبود.

 

 آخرين روزهاي  شهريور رو ازمون خواستن كه از بچه ها نگهداري كنيم تا مهد جديدتون آماده كار بشه.خانوم سلامت با چه زحمت و پيگيري در حال تداركات روز اول بودن و همش از من ميخواستن بهشون ايده جديد براي تزيينات و كارهاي فوق العاده بدم و من هم تو اون چند روز سعي كردم همش محيط جديد رو بهت گوشزد كنم و هيجانت رو بالا نگه دارم

خلاصه روز يكشنبه صبح با هم رفتيم به مهد جديد.واي كه ماماني چقدر شلوغ بود.همه مامانها بودن با بچه هاشون و شما و دوستان قديميت از اون همه جمعيت وحشت كرده بودين و بعضي گريه ميكردين بعضي به مربيتون چسبيده بودين و تو هم اصلا از من جدا نشدي!!!

با اينكه محيطي تميز و پر از تزيينات زيبا و اسباب بازيهاي جديد بود اما همش از من خواستي كه در كنارت باشم.حتي با جايزه و شعر هاي دست جمعي هم حاضر نشدي بري تو جمع بچه ها!

كم كم دوستات رو پيدا كردي و شروع كردين به بازي البته نيم نگاهي به من هم داشتي.

سخت ترين كار راضي كردن شماها براي اجراي قوانين و رفتن به كلاسهاتون بود آخه تو مهد خصوصي خانوم سلامت آزادانه تو منزلش رفت و آمد ميكردين و ايشون هم با مهربوني زياد محدودتون نميكرد

اما خب يكي از دلايلي كه ميخواستم بري به محيط بزرگتر همين بود كه قوانين و مهارتهاي اجتماعي  و در جمع بودن رو ياد بگيري

اون روز 2 ساعتي مونديم وتو  حاضر نشدي تنها بموني و ما با كلي هيجان و قول اينكه فردا زود ميريم پيششون!برگشتيم منزل

روزهاي بعد با كمي ناراحتي رفتي مهد اما با خوشحالي بر ميگشتي و من خرسند از اينكه كم كم داري عادت ميكني به شرايط جديد

مربيت ميگفت خيلي خوب نقاشي ميكشي

علائم رو بلدي و براي بچه ها توضيح ميدي و كلا اطلاعاتت نسبت به سنت خيلي خوبه و اينكه ميدوني خورشيد زرده و درخت سبز و دريا آبي و ....

برام جالب بود كه تو نقاشي هات علاوه بر چيزهايي كه بلد بودي ابر و بالون هم كشيده بودي و من داشتم به اين فكر ميكردم كه پسرك ناقلا و زيرك من كي و كجا اينهارو ياد گرفته!

آخر هفته هم با بابايي يه سفر رفتيد گرگان پيش عمه جون كه به تازگي تخصص قبول شده و اونجا اونقدر بهت خوش گذشته بود كه حاضر نبودي تلفن منو جواب بدي و موقع برگشت اونقدر گريه كردي كه بابا مجبور شده بود صبح روز بعد راه بيوفته

جالبه تازگيها از سير تا پياز تمام اتفاقاتي رو كه برات افتاده تعريف ميكني و حالات چهره ات رو هم خيلي بامزه  تغيير ميدي

اينروزها از اصطلاحاتي كه بكار ميبري كلي ميخندم  شيرين منhttp://up.patoghu.com/images/j7tsxyfsousw6dbd5c95.gif

مثلا وقتي دلت خيلي ميخواد يه كاري رو برات انجام بدم بعد درخواستت ميگي"به حرفم گوش كن ديگه آفرين دختر خوب"

يا مثلا وقتي خونه اي كه ساختي خراب ميشه دستهاي كوچولوت رو با ناراحتي تمام تكون ميدي و ميگي"ديدي  ديدي خونم خراب شد"انگار كه بلايي بزرگ دور از جونت پيش اومده برات

فداي اون ژست ها و اخلاق مردونت بشم من كه همه به خاطرش دوستت دارن ماماني

گاهي از دور مي ايستم و نگاهت ميكنم كه اينروزها چقدر قد كشيدي و بزرگ شدي و چقدر رفتارهات وزين تر از دوستانته و من كلي كيف ميكنم عزيز دلم

دوستت دارم  عسل مامان و به داشتنت افتخار ميكنم

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 مهر 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 1339 مرتبه

صبح روز سه شنبه باهم رفتيم براي ديدن باغ وحش و شوي حيوانات

جلوي درب ورودي چند نفر با شكل و شمايل سرخپوستي ايستاده بودن و عمو ناجي رو نشوندن و يه كلاه پر از پر گذاشتن رو سرش

به بابايي هم يه تبر دادن و خواستن براشون فيگور بگيره اما هر كاري كردن نتونستن شما رو ببرن كه تو عكس باشي.با تعجب نگاهشون ميكردي و من خنده ام گرفته بود.عجب عكسي شد اون عكس كاش تو هم بودي ناز من

بعدش رفتيم شوي حيوانات كوچك.خيلي زيبا بود و شما دائما سعي ميكردي به نحوي خودتو به سن نزديك كني.شانس اورديم كه متوجه شدم وگرنه جزو تيم نمايش به حساب مي اومدي!

شکلک های شباهنگ Shabahang

شوي پرندگان و فيلهارو نرفتيم چون فرصت كمي داشتيم و با شاتل به تماشاي حيوانات آزاد در محيط باغ وحش رفتيم

Peacockشکلک های شباهنگ Shabahang

با شوق كودكانه ات دائما گوزن ها و زرافه هارو نشونم ميدادي ودر مورد بعضي حيوانات سوال ميپرسيدي

يه بسته چيپس هم داشتي كه نصفش رو به اسبهاي پوني و شتر مرغها بخشيدي

حدود ظهر دوباره به سمت kl حركت كرديم و براي خريد سوغاتي سري به مراكز خريد زديم.اما امان از دست تو وروجكم كه نميذاشتي خريد كنيم چون تمام اطراف رو به قصد پيدا كردن وسايل بازي ميدويدي و بالاخره مجبور شديم كه شما با بابايي بريد و من  سريعا خريد هارو انجام بدم

صبح چهارشنبه قرار بود بريم به معبد هندوها و چيني ها

اول به معبد هندي ها رفتيم و اون هم با كفش!حدس ميزدم كه نبايد با كفش بريم و وقتي رفتيم داخل متصدي اونجا با مهرباني و احترام تمام هدايتمون كرد به بيرون و كفشهارو در اورديم

  نريمان در معبد هندوها

نريمان و آقا فيل ناف دار و اژدهاي خرطوم دار

خيلي زيبا و شاد بود معبدشون و من و شما هر قدر دلمون خواست عكس گرفتيم

برات جالب بود كه چرا حيوانات ناف دارن يا مثلا تنديسهاشون 4 تا دست دارن.همش ميپرسيدي ماماني چرا من دو تا دست دارم اونها 4 تا

چرا آقا فيله ناف داره!

چرا اژدها خرطوم داره!

من هم مونده بودم چه جواب درستي بهت بدم پسر زيرك من

توي معبد هم مورد توجه هندوها بودي و بهت گل هديه دادن و كلي باهات مهربون بودن وفكر كنم ديگه روشون نميشد ببرنت با خودشون

گل فروشي جلوي معبد

حدود ظهر به طرف گنتينگ حركت كرديم و بعد 2 ساعت رسيديم اونجا

يه منطقه ييلاقي با مناظر وصف ناشدني و پر از توريست شهربازي كازينو رستوران و.....

ياد پينوكيو افتادم از بس رنگارنگ بود و آدم رو ميبرد به عالم هپروت

بعد از مستقر شدن در هتل زيبا و قشنگش رفتيم به شهر بازي.شما و بابايي سوار يه كرم بامزه كه قطار بود شدين و كل شهر بازي رو دور زديد

من هم كه ميدوني ماماني عاشق هيجانم وشيطوني

پس تو رو به بابا سپردم و مشغول دل خودم شدم

سعي كرديم تا جايي كه امكان داشت  و بارون اجازه ميداد همه وسايل رو امتحان كني چون هيچ محدوديتي نبود و تو چه لذتي بردي تا شب

شهر بازي و تفريحي Genting

شب هم پياده رفتيم و دور زديم

نميشه حال و هواي اونجا رو توصيف كنم گلم برات.فقط بگم فوق العاده بود تفريحات و سر گرميهاش

و شما هم قدم به قدم مي ايستادي و مشغول ميشدي و تماشا ميكردي

صبح پنج شنبه بعد از بستن ساكها و صرف صبحانه در فضايي بسيار دلنشين به طرف تله كابين رفتيم

معلق بودن در هوا برات زياد جالب نيود و زود خسته شدي و هر طور بود سرگرمت كرديم.دائما ميگفتي پس كي ميريم شهر بازي

الهي من فدات بشم كه به اندازه كل سال بهت خوش گذشت و شيرينيش به دلت موند

در مسير برگشت به KL به معبد چيني ها رفتيم

چقدر زيبا و با شكوه بود با رنگهاي قرمز و نظم و ترتيب خاصش.معماري چيني و مسيري كه دهگانه به عنوان مراحل حسابرسي روز جزا تا بهشت و پاك شدن انسان با مجسمه هاي زيبا طراحي شده بود

عصر ساعت 4.55 به وقت مالزي پرواز كرديم به سمت ايران

تو هواپيما اينبار ديگه روز بود و شما هم خوابت نمي اومد خيلي سريع با اطرافيانت دوست شدي و شروع كردي از خاطرات گفتن كه كجاها رفتي و چي ديدي

يهو اومدي پيشم گفتي ماماني ببين يه عالمه برفففففف

و من فهميدم تو نازگلكم ابر هارو با برف اشتباه گرفتي

تو 8 ساعت برگشت فقط دو ساعت خوابيدي و انقدر شيرينكاري كردي كه ماهم بيخيال شده بوديم چون خدمه پرواز هم كلي هواتو داشتن

اين هم از سفر نريمان جون به مالزي

اما ماماني نذاشتي يه عكس دلخواهم ازت بگيرم از بس كه فراري هستي از عكس و دائما تكون ميخوري

فداي تو وروجكم بشم من

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 مهر 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 940 مرتبه

سلام گل من

ميخوام برات از خاطرات سفر به مالزي بنويسم چون هنوز دستهاي كوچولوي خودت قادر نيستن لحظه هارو ثبت كنند

تصميم به رفتن به مالزي و ديدار از عمو ناجي دوست عزيز بابايي مدتها بود كه گرفته شده بود اما فرصت مناسبي پيش نمي اومد و ما هم كمي دغدغه داشتيم به خاطر تو كه چطور ميخواي 8 ساعت پرواز رو تحمل كني و آيا از پسش بر مي آي يا نه

بالاخره بابايي طوري تنظيم كرد ساعت پروازمون رو كه شب باشه و بتوني بيشتر ساعات رو بخوابي

و براي 17 شهريور پنج شنبه  ساعت 22.55 بليط تهيه كرد

تو فرودگاه يه كم كم طاقت بودي آخه اصولا بيرون حوصله ايستادن تو صف و محدوديت رو نداري .به هر شكل كه بود منو بابايي شما رو كنترل كرديم تا مراسم فرودگاهي ايران تموم بشه.به سالن انتظار كه رسيديم و اون همه هواپيمارو ديدي چنان ذوقي كردي كه داد ميزدي ماماني هپادا و با دست نشونم ميدادي و دقت میکردی كه چطور بار گيري ميكنند و همش از خلبان و خدمه و بقيه چيز ها سوال ميكردي

تو هواپيما هم اولش رو صندليت نشستي و همه جا رو تماشا ميكردي آخه برات اولين سفر هوايي جالب بود ناز من و هر كاري منو بابايي ميكرديم تكرار ميكردي.موقع بلند شدن هماپيما هم كمي ترسيده بودي اما منو بابايي دستاتو محكم گرفتيم كه احساس امنيت كني

تو مسير بعد خوردن شام كم كم شيطنتها شروع شد و هر وقت مهماندار ميومد ميپرسيدي ماماني اسباب بازي اورده!!!(آخه من قولش رو به شما داده بودم كه پسر خوبي باشي بهت اسباب بازی جايزه ميدن)

 با يه دختر ناز به نام هستي آشنا شدي كه هم سن و سال خودت بود و كم كم با بقيه مسافران و مهماندارها وصداي شوخي و خنده اي كه در بازي با اونها ميومد

بعد بازي هم خوابيدي البته نه خيلي خوب و ساعت 7:15 و به وقت مالزي 10:55 رسيديم به مقصد

تو فرودگاه هوا خيلي شرجي بود و به من گفتي ماماني چقدر خيسه همه جا!تو فرودگاه اير آسيا براي چك پاسپورتها ايستاديم كه باز هم شما طاقت نياوردي و براي خودت ميچرخيدي و من همش نگران بودم گمت كنم

خدارو شكر با چند تا دانشجوي چيني آشنا شدي و اونها اونقدر براشون جالب بودي كه سرگرمت كردن تا جايي كه اومدي و گفتي پول ميخواي بري براي همه بستني بخري و من به سختي راضيت كردم كه هيچ مغازه اي وجود نداره تو اون قسمت

بعد هم عمو ناجي كه اومده بود استقبال مارو رسوند هتل و شما هم ظهر رو خوابيدي و ما هم استراحت كرديم و عصر با هم رفتيم كمي شهر رو بگرديم

نریمان در فضای باز رستوران هتل سوییس گاردن

روز بعد رفتيم پوتراجايا كه مركز سياسي اداري مالزيه و الحق كه چه معماري زيبايي داشت اين شهر مدرن

پل زیبای پوتراجایا

البته آفتاب داغي داشت و من دائما نگرانت بودم گرما زده نشي.دوتا عروس خانوم مالزيايي هم اومده بودن براي گرفتن عكس كه من هر چه اصرار كردم شما نرفتي جلو و به عبارتي خجالت ميكشيدي

يه پارك كودكان پيدا كرديم و چقدر از ديدن وسايل قشنگش غرق شادي شدي ماماني.اونقدر خوشحال بودي كه صداي فريادهات فضارو پر كرده بود.

بعدش هم رفتيم رستوران دريايي و  غذاهاش خيلي تند بود  براي اولين بار تو عمرم هشت پا خوردم و خرچنگ و بر خلاف تصورم چقدر لذيذ بود.دلم ميخواست طعمشون رو امتحان كني اما چون ادويه زيادي داشت منصرف شدم.البته از ايران انواع كنسرو برنج و خورشت برده بودم برات كه كلي كمكمون كرد و به زحمت نيافتاديم.

 

برج دوقلوی پتروناس

روز يك شنبه رفتيم ديدن برجهاي دوقلوي پتروناس و بازديد از آكواريوم وسيع و قشنگش.

چقدر با تعجب و شادي به ماهيها نگاه ميكردي و همش به من نشونشون ميدادي.تو تونل آبي كمي احساس وحشت داشتي از اينكه زير آبي و چون بابايي بغلت كرده بود كم كم راحت شدي.اين رو هم بگم كه كلا در تمام روز و بازديد هايي كه ميرفتيم يا برات خوراكي ميخريديم و يا يه اسباب بازي كوچولو كه سرگرم باشي و حوصله ات سر نره.در طول مسير هم بايد هر نوع وسيله بازي ميديديم سوار ميشدي و تا دلي از عزا در نمي آوردي پايين نمي اومدي

.

نریمان در حال آب بازی در محوطه برجهای پتروناس

استخر هتل

نریمان و بابایی در آکواریوم

عصر هم با بابايي رفتيد استخر هتل براي شنا  و من هم به تماشاي آب بازي مشغول بودم.بعد كم كم بچه هاي ديگه هم اضافه شدن و براي من جالب بود با اينكه زبون هم رو نميدونستيد چه قشنگ با هم بازي ميكردين .شب دوباره بعد از گشتي در شهر از بابا خواستي كه با هم بريد براي شنا وبابايي شما رو گرفته بود بين دوتا دستهاش و رفتيد قسمت عميق استخر و شما هم پا ميزدي و كلي خوشحال بودي.اومدي به من گفتي ماماني استخر مال منه!!!!!!!!!!

گفتم آره مامان جان ميبريم با خودمون!!!!!!!!نیشخند

 

البته من دل توي دلم نبود كه نكنه خداي نكرده اتفاقي بيفته

ظهر  دوشنبه هم به سمت دهكده توريستي و زيباي افا موسي حركت كرديم.در تمام طول مسير شما داشتي با اسباب بازيها بازي ميكردي و با هم ميمونها و طبيعت زيبا و تميزش رو تماشاكرديم

دهكده توريستي آفا موسي جاي بسيار جالب با زمينهاي گلف فراوان و رويايي بود.عصر گشتي در منطقه زديم وشب به ديدن كارناوال و بازديد از منطقه كابوي ها رفتيم

صداي آهنگ و رقص و پايكوبي شما رو هم به وجد آورده بود طوري كه به محض پياده شدن از شاتل شروع به رقصيدن كردي و خيلي شارژ شدي

در بدو ورود طوطي و فيل و مارو اسب هارو اورده بودن براي عكس گرفتن و تو چه با تعجب از نزديك تماشا شون ميكردي

مردم مالزي به حدي مهربان و با عاطفه هستن كه اصلا احساس عدم امنيت نداشتيم و وقتي رفتيم به قسمت بازيها شما با بقيه كابوي ها مشغول بازي شدي و ما هم كمي به خودمون پرداختيم

كارناوال كه شروع شد اولش بغل بابايي نشسته بودي اما بعدش دو تا بادكنك هديه گرفتي و راه افتادي.به قولي روت باز شد و شروع كردي به رقصDance شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

رفته بودي به نزديكترين جايگاه و با همه دست ميدادي

چقدر باهات عكس گرفتن ماماني.يه خانومي التماست ميكرد باهاش عكس بگيري اما چون چهرش رو نقاشي كرده بود اصلا اجازه ندادي

در راه برگشت هم از بازارچه ديدن كرديم و شما باز هم به اسباب بازيها گير دادي و با پول كمي كه بهت دادم ميخواستي حتما چيزي بخري البته هم براي خودت و هم براي صدرا!!!

فروشنده ها با چه مهربوني بغلت ميكردن و حوصله به خرج ميدادن و تو تك تك وسايل رو امتحان ميكردي

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 شهريور 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 471 مرتبه

 

 

سه سال پیش ٢٦ شهریور سال ١٣٨٧ نریمان عزیزمون قدم به این کره خاکی گذاشت و با قدمهای پربرکتش شادی و سرزندگی و حس بودنی دوباره رو با خودش به ارمغان اورد

تولدت مبارك عزيزترينم

                         

الهی سالهای سال شادو سلامت زندگی کنی و روز به روز بر کمالات انسانیت  افزوده بشه

این رو بدون که طی سالهای عمر زیاد مهم نیست

مهم اینه که لحظه هارو زندگی کنی و به کمالات برسی خوب من

ببخش منو ماماني كه نشد امسال تو روز تولدت برات جشن بگيرم

سفر به مالزي تمام برنامه هامون رو عقب انداخت

اميدوارم بشه يه جشن كوچولو تو همين هفته بگيريم تا عكسهاشو به يادگار برات بذارم

دوستت دارم پسرك نازم

 

Kiss Scraps and Graphics

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 شهريور 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 412 مرتبه

 

یه مدتیه پسرکم عجیب وابسته میشی به اطرافیانت۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

مخصوصا برای صدرا پسر خاله ات که دوستش داری خیلی دلتنگی میکنی

قربون اون دل مهربونت برم من که هر چی میخوری یا میخری یادش هستی و از همه داشته هات براش میذاری

وقتی میریم خونه مامان جون با التماس ازم اجازه میگیری که بری خونه خاله اینها و اگه اجازه ندم با تمام وجودت گریه میکنی گریه ای که میدونم از سر لجبازی نیست

گاهی فکر میکنم کمتر پسر خالتو ببینی برات بهتره چون اذیت میشی گل من

یا هفته پیش که رفتیم شمال و تو اونقدر شوق بودن با عمه خانومو داشتی که تحمل مسافت برات سخت بود و هی میپرسیدی مامانی پس کی میرسیم دریا

چقدر با عمه جون بهت خوش میگذره و من شوق زندگی رو در تو با بازی تو فضای آزاد و طبیعی بیشتر میبینم وقتی بدون هیچ ترسی کرمهای خاکی رو جمع میکنی یا برام کفشدوزک میاری یا با صدای خوندن خروس غرق در شادی میشی و با طبیعت حرف میزنی

سنگ و آب و خاک و چوب انگاری با وجودت کوچیک و نازت عجین شده

وتو ساعتها بازی میکنی بدون اینکه گذر زمان رو حس کنی

برات بگم دلکم که یه مار هم واسه مامانی آوردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دمشو گرفته بودی و داد میزدی تا پدر بزرگ اومد و انداختش دور و تو چقدر گریه کردی!

اونقدر عاشق خروس همسایه شدی که پدر بزرگ میخواست برات بخره و همین مونده بود که تو اپارتمانمون خروس هم داشته باشیم

وقتی داشتیم بر میگشتیم اونقدر ناراحت بودی که تمام بدنت شل بود و همش خوابیدی

میگفتی:مامانی من که دیگه نمیتونم عمه خانومو ببینمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

من که دیگه نمی تونم دریا ببینم

الهی دورت بگردم من با این دل کوچولوت

و امروز هم که خاله جون رفت سفر با قطار باز هم یه عالمه گریه کردی که چرا داره میره و تو دیگه نمیتونی ببینیش و قول میدی پسر خوبی باشی تا بمونه

امیدوارم در اینده بتونیم با هم این حس قشنگت رو طوری هدایت کنیم که کمتر اذیت بشی

 

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 شهريور 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 387 مرتبه

 

               

سلام نفس مامان

اين روزها ديگه بيشتر از هميشه وارد دنياي بزرگتر ها شدي

كارهاتو با استقلال بيشتري انجام ميدي

خودت مسواك ميزني

كفشهاتو ميپوشي

خريد ميكني

نظر ميديو خيلي زيركانه مقصود و منظور اطرافيان رو از پس كلماتشون حدس ميزني

طوري كه گاهي من و بابايي غرق در تعجب ميشيم 

واي ماماني كه من چقدر لذت ميبرم از اينهمه حس استقلال طلبي كه در تو هست

البته اين حست يه روز كار دستمون دادو گم شدي

با خاله جوني رفتيم خريد

 

تو يه پاساژ كوچيك در حال بازي با بچه هابودي و در ديد من

فقط يه لحظه ازت غافل شديم و بعدش تو غيبت زد

نميدوني چقدر ترسيده بودم و تمام مغازه هارو گشتم دنبالت.ميخواستم با بابايي تماس بگيرم كه ديدم يه خانومي دستتو گرفته داره از درب پاساژ مياره داخل و گفت چون دنبال يه پسر كوچولو با كاپشن زرد ميگشتين من حدس زدم بايد ايشون باشن و آوردمش

 

شما هم يه پفك تو دستت!!!!! بيخيال دنيا بهم گفتي ماماني بازش كن!

پرسيدم كجا رفته بودي

گفتي تو كه برام پفك نميخري خودم رفتم خريدم!

و من مونده بودم كه مسافت 500 متري تا فروشگاه رفاه رو چطور تو اون زمان كم طي كرده بودي !

اينجا بود كه متوجه شدم اونهمه خوندن كتاب مي مي ني  هيچ تاثيري نداشته

يا شايد هم من توقعم از شما زياده

خلاصه خدا به خير گذروند و من تا ساعتها از استرس وارده بيحال بودم

 

      امیدوارم همیشه فرشته های مهربون مواظبت باشن گلم



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 شهريور 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 412 مرتبه

فو:انواع ماشين بزرگ

افاد:افتاد

تلي:تريلي

 كفيث:كثيف

والان:ليوان

فسيد:سفيد

پنتلن:دمپايي

فاطنه:فاطمه

متي:مهدي

در كردم:درآوردم

 دم چاقالو:دم گنده

محكم بريم:تند بريم

فست:سفت

زك:نوعي فحش كه نفهميدم يعني چي!!!

اينش در كردي:اينو در آوردي؟

 شكلاك:شكلات

آتشاني:آتش نشاني

بسته كردم:بستم

ززا:صدرا

نمينان:نريمان

ماف:ناف

پلين:پنير

چوكولو:كوچولو

هپادا:هواپيما

هكوتر:هلي كوپتر

بار از:بازار

نشه:نميشه

واستايه: بايسته!

آساننس:آسانسور

فوضي:فوضولي

نگر بگیر:نگه دار

انکلک!:سیم برای بازی!

 niniweblog.com

 اصطلاحات:

ماماني من چي ميخوام!!!!!!!!!!!(سر رفتن حوصله)niniweblog.com

 چي بخليم؟چي بخوليم؟كجا بليم؟(اند خوشي)niniweblog.comniniweblog.com

ديگه دوستت ندالم(وقتي خيلي ناراحتي )جيگرتو برم مامان با اين تهديدت!

بيمعرفت:فحش مودبانه

*اين لغتنامه هر ماه به روز ميشود*

                                                

                                                       

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 15 مرداد 1390 | نویسنده : مامانی
بازدید : 406 مرتبه

                    

          سلام عسلکم

 ایندفعه میخوام کمی از علایقت بنویسم به چیز های مختلف

تو این روزهای گرم تابستونی عجیب عشق بستنی داری.هر روز بعد آوردنت از مهد باید بریم بستنی بخرم برات.تا راه افتادیم  با شیرین زبونی میگی:مامانییییی پول دارییییییی"؟؟

(آخه واسه اینکه ازدست خرید های اضافی راحت بشم گاهی بهت میگم پول ندارم باید برم کار کنم پول بیارم)

بعدش هم سریع پیش دستی میکنی میگی:بذار ببینم تو کیفت پول" هست نیست"(ترکیبات متضاد زیاد شده این روزها تو گفته هات)

جلوی در مغازه هم میگی :تو نیا واستا خودم برم ببینم" داره نداره" قربون اون استقلالت بشم من

و سر انجام تو به خواسته ات میرسی

"کش" و هر گونه نخ یا زنجیر از علایق این روزهاته که ساعتها بهش مشغول میشی.گاهی تمام دستگیره هارو به هم میبندی!گاهی من یا بابایی رو مینشونی و دستگیر میکنی و کل نخ رو به دست و پامون میبندی غافل از اینکه مامانی بیچاره تو اشپزخونه غذاش داره میسوزه.

الان هم هرچی که امکانش بوده از جمله انواع برس و واشیائ سوراخ دار رو به نخ کشیدی و به دستگیره کمد ها آویزون کردی.فدات بشم با خودم میگم حتما نیازه که این کارهارو انجام بدی نمیشه که همش محدودت کنم.

از دیگر علایقت انواع ماشین های راه سازی و زرد رنگ غول پیکره و با دیدنشون با چنان هیجانی داد میزنی که حواس همه اطرافیانو جلب میکنی.

اسم هاشونم خوب بلدی:غلطک بولدوزر کوماتسو تراکتور ...........

اینروز ها تنهایی بالا و پایین رفتن از پله های طبقات برات حس استقلال بیشتری به همراه داره و تو با اصرار میخوای که تنهایی این کار رو انجام بدی و البته چه سرعتی هم داری چون همزمان با آسانسور به همون طبقه میرسی!!!!!!!!!!!!!!

یه ٢-٣ باری هم افتادی پایین از پله ها اما همچنان اصرار داری! و من منتظرم ببینم کی خسته میشی

 به سی دی های مناسب سنت هم علاقمند شدی و تازه داری تجربه شون میکنی عزیزکم چون مامانی نمیخواستم زودتر از اینها با کامپیوتر آشنا بشی و وابسته به برنامه های کارتونی و تحرک کمی داشته باشی.

و تو چه سریع یاد گرفتی که سی دی هاتو عوض کنی و ساعتها سرگرم کارتونهای کودکانه بشی

بین میوه ها  آلو شبرنگ سیب و هویج رو خیلی دوست داری و انواع صیفی جات

و در بین غذاها از حلیم و انواع سوپ لذت زیادی میبری طوری که من گاهی بقیه غذاهارو مولینکس میکنم تا به شکل حلیم به نظر بیان و با لذتی مضاعف میل کنی عسل مامان

از گوجه به شدت بیزاری و هر وقت یه تیکه هرچند کوچولو تو غذا ببینی میپرسی مامانی این چیه؟

 انجیر و انگور رو هم نمی پسندی و دوستشون نداری

و من همچنان در حال کشف گل پسر میباشم

                                         

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد