نریمان نریمان ، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه سن داره

بزرگ مرد کوچک نریمان

نريمان و سفر به مالزي(1)

1390/7/4 1:52
نویسنده : مامانی
1,983 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل من

ميخوام برات از خاطرات سفر به مالزي بنويسم چون هنوز دستهاي كوچولوي خودت قادر نيستن لحظه هارو ثبت كنند

تصميم به رفتن به مالزي و ديدار از عمو ناجي دوست عزيز بابايي مدتها بود كه گرفته شده بود اما فرصت مناسبي پيش نمي اومد و ما هم كمي دغدغه داشتيم به خاطر تو كه چطور ميخواي 8 ساعت پرواز رو تحمل كني و آيا از پسش بر مي آي يا نه

بالاخره بابايي طوري تنظيم كرد ساعت پروازمون رو كه شب باشه و بتوني بيشتر ساعات رو بخوابي

و براي 17 شهريور پنج شنبه  ساعت 22.55 بليط تهيه كرد

تو فرودگاه يه كم كم طاقت بودي آخه اصولا بيرون حوصله ايستادن تو صف و محدوديت رو نداري .به هر شكل كه بود منو بابايي شما رو كنترل كرديم تا مراسم فرودگاهي ايران تموم بشه.به سالن انتظار كه رسيديم و اون همه هواپيمارو ديدي چنان ذوقي كردي كه داد ميزدي ماماني هپادا و با دست نشونم ميدادي و دقت میکردی كه چطور بار گيري ميكنند و همش از خلبان و خدمه و بقيه چيز ها سوال ميكردي

تو هواپيما هم اولش رو صندليت نشستي و همه جا رو تماشا ميكردي آخه برات اولين سفر هوايي جالب بود ناز من و هر كاري منو بابايي ميكرديم تكرار ميكردي.موقع بلند شدن هماپيما هم كمي ترسيده بودي اما منو بابايي دستاتو محكم گرفتيم كه احساس امنيت كني

تو مسير بعد خوردن شام كم كم شيطنتها شروع شد و هر وقت مهماندار ميومد ميپرسيدي ماماني اسباب بازي اورده!!!(آخه من قولش رو به شما داده بودم كه پسر خوبي باشي بهت اسباب بازی جايزه ميدن)

 با يه دختر ناز به نام هستي آشنا شدي كه هم سن و سال خودت بود و كم كم با بقيه مسافران و مهماندارها وصداي شوخي و خنده اي كه در بازي با اونها ميومد

بعد بازي هم خوابيدي البته نه خيلي خوب و ساعت 7:15 و به وقت مالزي 10:55 رسيديم به مقصد

تو فرودگاه هوا خيلي شرجي بود و به من گفتي ماماني چقدر خيسه همه جا!تو فرودگاه اير آسيا براي چك پاسپورتها ايستاديم كه باز هم شما طاقت نياوردي و براي خودت ميچرخيدي و من همش نگران بودم گمت كنم

خدارو شكر با چند تا دانشجوي چيني آشنا شدي و اونها اونقدر براشون جالب بودي كه سرگرمت كردن تا جايي كه اومدي و گفتي پول ميخواي بري براي همه بستني بخري و من به سختي راضيت كردم كه هيچ مغازه اي وجود نداره تو اون قسمت

بعد هم عمو ناجي كه اومده بود استقبال مارو رسوند هتل و شما هم ظهر رو خوابيدي و ما هم استراحت كرديم و عصر با هم رفتيم كمي شهر رو بگرديم

نریمان در فضای باز رستوران هتل سوییس گاردن

روز بعد رفتيم پوتراجايا كه مركز سياسي اداري مالزيه و الحق كه چه معماري زيبايي داشت اين شهر مدرن

پل زیبای پوتراجایا

البته آفتاب داغي داشت و من دائما نگرانت بودم گرما زده نشي.دوتا عروس خانوم مالزيايي هم اومده بودن براي گرفتن عكس كه من هر چه اصرار كردم شما نرفتي جلو و به عبارتي خجالت ميكشيدي

يه پارك كودكان پيدا كرديم و چقدر از ديدن وسايل قشنگش غرق شادي شدي ماماني.اونقدر خوشحال بودي كه صداي فريادهات فضارو پر كرده بود.

بعدش هم رفتيم رستوران دريايي و  غذاهاش خيلي تند بود  براي اولين بار تو عمرم هشت پا خوردم و خرچنگ و بر خلاف تصورم چقدر لذيذ بود.دلم ميخواست طعمشون رو امتحان كني اما چون ادويه زيادي داشت منصرف شدم.البته از ايران انواع كنسرو برنج و خورشت برده بودم برات كه كلي كمكمون كرد و به زحمت نيافتاديم.

 

برج دوقلوی پتروناس

روز يك شنبه رفتيم ديدن برجهاي دوقلوي پتروناس و بازديد از آكواريوم وسيع و قشنگش.

چقدر با تعجب و شادي به ماهيها نگاه ميكردي و همش به من نشونشون ميدادي.تو تونل آبي كمي احساس وحشت داشتي از اينكه زير آبي و چون بابايي بغلت كرده بود كم كم راحت شدي.اين رو هم بگم كه كلا در تمام روز و بازديد هايي كه ميرفتيم يا برات خوراكي ميخريديم و يا يه اسباب بازي كوچولو كه سرگرم باشي و حوصله ات سر نره.در طول مسير هم بايد هر نوع وسيله بازي ميديديم سوار ميشدي و تا دلي از عزا در نمي آوردي پايين نمي اومدي

.

نریمان در حال آب بازی در محوطه برجهای پتروناس

استخر هتل

نریمان و بابایی در آکواریوم

عصر هم با بابايي رفتيد استخر هتل براي شنا  و من هم به تماشاي آب بازي مشغول بودم.بعد كم كم بچه هاي ديگه هم اضافه شدن و براي من جالب بود با اينكه زبون هم رو نميدونستيد چه قشنگ با هم بازي ميكردين .شب دوباره بعد از گشتي در شهر از بابا خواستي كه با هم بريد براي شنا وبابايي شما رو گرفته بود بين دوتا دستهاش و رفتيد قسمت عميق استخر و شما هم پا ميزدي و كلي خوشحال بودي.اومدي به من گفتي ماماني استخر مال منه!!!!!!!!!!

گفتم آره مامان جان ميبريم با خودمون!!!!!!!!نیشخند

 

البته من دل توي دلم نبود كه نكنه خداي نكرده اتفاقي بيفته

ظهر  دوشنبه هم به سمت دهكده توريستي و زيباي افا موسي حركت كرديم.در تمام طول مسير شما داشتي با اسباب بازيها بازي ميكردي و با هم ميمونها و طبيعت زيبا و تميزش رو تماشاكرديم

دهكده توريستي آفا موسي جاي بسيار جالب با زمينهاي گلف فراوان و رويايي بود.عصر گشتي در منطقه زديم وشب به ديدن كارناوال و بازديد از منطقه كابوي ها رفتيم

صداي آهنگ و رقص و پايكوبي شما رو هم به وجد آورده بود طوري كه به محض پياده شدن از شاتل شروع به رقصيدن كردي و خيلي شارژ شدي

در بدو ورود طوطي و فيل و مارو اسب هارو اورده بودن براي عكس گرفتن و تو چه با تعجب از نزديك تماشا شون ميكردي

مردم مالزي به حدي مهربان و با عاطفه هستن كه اصلا احساس عدم امنيت نداشتيم و وقتي رفتيم به قسمت بازيها شما با بقيه كابوي ها مشغول بازي شدي و ما هم كمي به خودمون پرداختيم

كارناوال كه شروع شد اولش بغل بابايي نشسته بودي اما بعدش دو تا بادكنك هديه گرفتي و راه افتادي.به قولي روت باز شد و شروع كردي به رقصDance شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

رفته بودي به نزديكترين جايگاه و با همه دست ميدادي

چقدر باهات عكس گرفتن ماماني.يه خانومي التماست ميكرد باهاش عكس بگيري اما چون چهرش رو نقاشي كرده بود اصلا اجازه ندادي

در راه برگشت هم از بازارچه ديدن كرديم و شما باز هم به اسباب بازيها گير دادي و با پول كمي كه بهت دادم ميخواستي حتما چيزي بخري البته هم براي خودت و هم براي صدرا!!!

فروشنده ها با چه مهربوني بغلت ميكردن و حوصله به خرج ميدادن و تو تك تك وسايل رو امتحان ميكردي

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ماهان عشق ماشین
28 شهریور 90 3:21
همیشه به گردش.چه سفرنامه قشنگی.چه عکسای خوشکلی.


مرسي نظر لطفتونه دوست خوبم
مامان آرمان
3 مهر 90 14:48
سلام.عاشق اون عکسه که تو استخر انداختی و حسابی هم ژست مردونه گرفتیم.خیلی باهاله.
اون عکسی هم که جلوی سرخ پوسته انداختی هم حرف نداره.
بابا تو خودت نمره بیستی20.


درود
من هم از اون عكس خيلي خوشم اومده
راستش نريمان اصلا نمي ايسته كه ازش عكس بگيرم با منظره اسي كه ميخوام ولي اين يكي حرفه اي شده ها
عكس جلوي سرخ پوسته هم پوستره
ديدم با خودشون كه عكس نگرفت هر چي التكاسش كردن لا اقل يه يادگاري داشته باشه
مرسي از نمره بيستتون